تبليغاتX
شبیخون _ بروبچه های جبهه فرهنگی اصفهان
  شبیخونی ها ، التماس دعای اورژانسی

 

تک مخابره شده از کانون بیداری به تمام اهالی شبیخون

شبیخونی ها ، التماس دعای اورژانسی

 

باورمون نمی شه دوستان ......... سخته برامون که ببینیم بچه هایی که تا دیروز کنارمون بودند ، و توی پاتوق کانون و دانشگاه به سر و کله هم می زدیم و بحث می کردیم و از شربودن شون کلافه................ الآن رو تخت بیمارستان ........ اون هم تو بخش ویژه .....

خبرش رو که شنیدیم تمام بچه ها کن فیکون شدند ........... خدایا چی شد یه دفعه ........

امروز بعد جلسه پاتوق خبرش رو فهمیدیم ........ اولش کسی باور نمی کرد ، بماند که بعضی بچه ها خبر داشتند ولی به روی خودشون نیاورده بودند و بعضی هم همون صبح که قضیه رو فهمیده بودند حرکت کرده بودند به سمت تهران ......... کی فکرش و می کرد یه تصادف  .........

....... بچه هامون چند روزی بود رفته بودند قم برای پیگیری و ساماندهی بعضی برنامه ها ..... ولی خبر تصادفشون ...... و اینکه دو نفر از بچه ها (هاشمی و طبری) به علت وخامت حالشون ، منتقل شدند به تهران ........ همه مون رو ریخت بهم  ....... برامون غیرمنتظره بود ..... کی فکرش رو می کرد که ........... خدایا تا حالا هر چی .... ولی این یکی دیگه حجم درد و غمش بیشتر از ظرفیت بچه های ماست .............

زیارت عاشورا و دعای توسل امروز عصر بچه ها توی کانون ،اصلاْ حال و هوای دیگه ای داشت .... هر کس گوشه ای نشسته بود و زار میزد ، خدایا یعنی چی میشه ............ بهترین بچه هامون روی تخت بیمارستان، اون هم کجا؟ توی تهران ........ حداقل اگر اصفهان بودند باز هم دلمون کمی آروم می گرفت و می تونستیم ببینیمشون ...... ولی الآن چی ...

شبیخونی ها فقط میخوام دعا کنید دعا کنید که ... می دونم این پست شد یه جور ضد حال به تمام بر وبچه ها ...... ولی رفقا باور کنید این دفعه بدجور hang کردیم ، عاجزانه میخوام دعا کنید حال دوستانمون بهتر بشه ........ الآن دارم از کانون این پست رو مخابره می کنم ...... اینجا بعد زیارت عاشورا همه رفتند توی کما آخه بدجور بهمون شُک وارد شده ...... انگشتان بی حسم این خبر رو دارن می نویسن ولی خودم توی یه حال و هوای دیگه ایم آخه هنوز باورم نمی شه که عزیزترین رفقامون ................ بچه هایی که اگه یه روز نمی دیدمشون  ............ بچه هایی که فرمانده گردان های این جبهه مون بودند و این خاکریزهامون بدون اونها .....

خدایا عنایتی و لطفی کن .... یه بار دیگه ببینیمشون .........خدایا بر و بچه های این جبهه رو ناامید نکن به حق عزیزترین بندگانت........ نمی خواستم بنویسم ..... اما نشد ........ما که کسی نیستیم .... حداقل شماها دعا کنید تا .......  کم کم داره راه نفسم بسته میشه ..... این بغض در گلو و این اشک ها ......... دیگه نمی تونم ادامه بدم ...... فقط می خوام دعا کنید ........هر چقدر می تونید ..... یه التماس دعای اوژانسی داریم از همه تون ، اول امیدمون به اون بالایی و بعدش هم به دعاهای شماهاست .......     

 

|+| نوشته شده توسط نائینی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386
 
 
بالا